تبليغاتX
صفای سادگی
 

هیچ مکان ارزش شتافتن

                                     هیچ چیز ارزش ازرده شدن را ندارد

...............................................

ای واژه های پوچ فریبنده به شما اعتماد ندارم ... به سکوت اعتماد دارم

بیشتر از زیبایی بیشتر از هر چیزی


متن های بالا از کتاب شوخی نوشته میلان کوندرا

.

با خوندن این کتاب به شدت یاد بابابزرگ دوست داشتنی خودم افتادم

بارها "روحش شاد" گفتم ... آخه اگر رسم کتابخونی رو از اون یاد نمی گرفتم که الان ....

.

واقعاْ بعد از تکاپو و اذیت های دو هفته و تقریبا گریه های شبانه هام ....

بعد از ۲۴ ساعت فکر مشوش .... خوندن کتابی زیبا ... به جا آوردن رسم پدر بزرگ ....

خیلی حالم و خوب کرد ... خیلی ...

روحت شاد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 17:42 توسط پروانه کامرانی |


 

۲ تا ۴ بهمن نمايشگاه ادم برفي

 

مكان ديزين

 

براي اطلاعات بيشتر به نمايشگاه ديزين مراجعه كنيد

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 18:28 توسط پروانه کامرانی |


نمايشگاه آدم برفي

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 18:23 توسط پروانه کامرانی |


سارا می گفت .... پروانه رها کن ...

نشنیدم چی می گفت ...

 

الان فهمیدم که رها کردن چه حس جالبیه ...

 

من رها می کنم ....

دوست داشت خودش میاد ... دوست نداشت نمیاد ...

 

رها کردن فقط در مورد ادمها نیست ... همه موضوعات زندگی رو در بر می گیره ....

خیلی از حرف های سارا رو تازه الان دارم بهش میرسم ... دلم تنگیده برات سارا جونم

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 18:38 توسط پروانه کامرانی |


حال و هوایی داره تک نفره های این روزهای خودم و خودم

اول فکر می کردم توهمه ...

فکر می کردم دارم سر خودمو شیره می مالم ...

اخه از خودم که پنهون نباشه ... این روزها به کل تنها شدم ....

تازه تو این وسط روزه سکوت هم گرفته ام!

 

۵شنبه هفته پیش بود که حس کردم ... چقدر تک نفره ام زیباست ...

ولی دیشب خورد تو ذوقم ... حس کردم تمام حال و هوام توهمی بیش نیست

امروز وقتی تو تک نفره های خودم .... برای خودم ... غذایی بس لذیذ و تک نفره تدارک دیدم ...

طوری که خودم هم تعجب کردم به یقین رسیدم که تک نفره هام غرق لذت اند ...

 

بالاخره جای خالی رو در زندگی ام حس کردم ... اون جای خالی رو که مامان و چند نفر دیگه همیشه کنارم می دیدن ... بالاخره خودم هم دیدم ... یه دو سه ماهی هست که واقعا می بینمش و حس می کنمش (جای خالی رو می گم)

حسش کردم ولی فکر نکنم حالا حالاها پرش کنم ....

 

این روزها دارم به ارتباط هام فکر می کنم ... مرور رابطه ها ... از سال ۸۳ ... اولین برخورد با فرایند ...

اولین برخورد با دانشگاه .. دوستانم ... اونایی که رفتن و اومدن و اونایی که هستن ...

کم رنگ و پررنگ شدن ارتباط ها ...

شاید لازم باشه که بنویسمشون ... الان می بینم که از اونا چیزی جز درس نمونده!!

 

درس زندگی!

 

باتوام! خورده نگیر ... افکارم هم مثل وبلاگم همه جا سرک می کشن ..

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 17:29 توسط پروانه کامرانی |


 

باز هم یه اتفاق افتاد و جمع زیادی از بچه ها اسیب دیدن

حالا همه دارن با هم داد می زنن:

ای کجایید ... بیایید برای کودکان غزه ..

 

اره

کجایید ... بدویید برید ببینین بچه های مردم و زدن و کشتن

ببینید اینه نتیجه جنگتون ... شما ها می جنگید ... جوابشو بچه هاتون می دن

شماها تصمیم میگیرین به اصطلاح دفاع کنین ... تاوانشو کودکانتون می دن

 

یادتونه یه جا گفتم که تو این دوره وقتی عملی رو انجام می دی معلوم نیست عکس العملش چیه؟!

 

حالا شماها هی تصمیم بگیرین واسه خودتون ... هی تاوانشو بچه هاتون بدن!

به درک ...

 

فقط بچه های غزه نیستنا!!

همه جای دنیا این شکلیه!

 

یه نگاه کن! ... کجا رو داری می گردی! ... خودتم نگاه کنی کافیه!

چندتا موقعیت داری که تاوان تصمیمات گذشته و حال پدر و مادرته!!

(لعنتی بازم خوردم به سانسور!  ... باشه یه جور دیگه می گم)

 

نمی دونم این روزها و تکرار یک سری وقایع داره منو از مادر شدن می ترسونه!

مسئولیت سنگینیه! ... و حس بدیه که بچه من تاوان تصمیمات احمقانه و خودسرانه منو پس بده

 

کهریزک ... بم ... شیرخوارگاه امنه ... و حتی در نزدیکی خودمون ... بچه ها دارن ....

 

کاش می شد از همون کودکی به بچه یاد داد که از ته دلشون بگن

گور بابای دنیا

 

+ نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 19:9 توسط پروانه کامرانی |


کلکچال بودم ...

تنها ... هر ۵ دقیقه یه بار یه نفر از جلو یا پشت سرم رد می شد

تو اون بارشی که گاهی برف بود و گاهی بارون خیس عرق شده بودم

با اینکه کلاه داشتم ولی کل موهام خیس شد بود ... الانم کلم یخه یخه

 

زیاد نمی تونم بالا برم .. نمی خوام یا نمی تونم؟!  .. خودمم نفهمیدم ...

میشینم تو حیاط دکه آقای منائی

همون جایی که اولین بار با تو و بیتا و مهراد رفتیم ... یادته؟!

همون جایی که باد صورتم و نوازش می کرد و منو اروم ... همتون حرف می زدید و من سکوت .. غرق لذت بودم با باد ...

با گنجشک و پروانه هایی که زیر پامون بودن ...

داشتم میگفتم ... نشستم اونجا ... یه چایی داغ داغ داغ خوردم

داشتم پرنده ها رو نگاه می کردم ... چقدر زیبا بودن .. بی خیال این دنیا فقط دنبال غذا

انگار نه انگار که برف و بارون به چه شدتی می باره ...

تازه بادم که اضافه شد ... هم آغوش باد نشدم ... تنها بودم ... می خواستم بازم تنها باشم

داشتم به این یه ماهه فکر می کردم ...

به ارتباطهای قدیمی و جدید ... به محل کار قدیم ومحل کار جدید .. به خودم ... به پروانه

به کودکی (به اصطلاح کودکی!) ... به دوره ابتدایی و اون اتفاق .... به دوره راهنمایی و اون اتفاق ... به یاغی شدنم تو دبیرستان .... به دختر شلوغ شدنم تو سال اول و دوم ... به حرف ناظمم به مامان که گفت من می شناسمش و می دونم که خیلی ساکته و خوبه نمی دونم چرا این طوری شیطونی می کنه ... البته خیالتون راحت بینظمی نداره ... فقط شیطنت ... به اینکه سال سوم رفتم تو لک خودم و بیرون نیومدم ... به کلنجار رفتنهای پیش دانشگاهی ....

به دانشگاه و کار و ....

به حرف های بابک اسماعیلی تو تابستون که واسه هر کاریم حتی ازدواج هم برنامه داشته باشم ...

.

به ارتباط هام .. به دوستایی که اومدن و رفتن .. به تلاش هایی که برای نگه داشتنشون کردم و نکردم ...

به خستگی های شبانه روزیم ... به نخوابیدن ها و برعکس پرخواب شدن ها ... به کلاس های دانشگاه و استادها و رفتن و اومدن ها با اتوبوس و اتفاق های و شب یلداها و ...

.

به قطع شدن ارتباط ها ... به رفتن دوستام تو این چند ماهه و سکوت من در مقابل رفتنشون ...

به روزه های سکوت الانم ... به صحبت های دیروز بابابزرگم ....

 

در پس همه ی این فکرها خودم بودم ... اتفاق ها دست من نبود ولی انجام کارها دست من بود ...

تو همشون تنها بودم

 

حتی در تمام شدن کابوس های سه ماهه اخیر! آره خوشحال باش ... دیگه شبها با جیغ و گلوی خشک از خواب نمی پرم ...

اروم می خوابم و اروم پا می شم!

 

من بودم که رفتم تو لک تا تموم کنم تموم اتفاق های دوره ابتدایی و راهنمایی و من بودم که  تصمیم گرفتم بیام بیرون ...

اشتباه نکن ... قاعدتاْ هلدرهایی هم داشتم برای زندگی ...

 

حالا .

این منم ... پروانه ...

با تمام بودن ها و نبودن ها ...

می تونم ... هر کاری از دستم بر میاد ... خیلی از حالتم هامو برمی گردونم گرچه بعضی هاشون زمان می خواد

 

وقتی از جام پاشدم ...

فقط یه جمله گفتم ...

گور بابای دنیا

 

سارا دو سال پیش به من گفت بگو ... ولی چون خودش عمل نمی کرد باورم نشد که می شه گفت ...

 

حالا من حرف سارا رو نمی زنم ....

من میگم گور بابای دنیا

 

 

این به معنی بیخیال شدن نیست

همه چی هست و منم هستم ....

لات بازی و یاغی گری نمی کنم ... تموم شد

فردا هم میرم کلکچال

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 17:35 توسط پروانه کامرانی |


 

 

 

کودکی

 

شیطنت

 

زندگی

 

جوانی

 

عمر

 

نمی گم لعنت

 

حالا که اینطوری شد دوباره عزم جزم می کنم تا همون شوخ و شاد و شنگول همیشگی باشم

 

گور بابای دنیا

 

خل شدم از بس این روزهای خلی رو گذروندم

 

به درک افست

بره گم شه هرچی حس خالی بودنه

 

من منم!

یادت رفته؟!

اگه تو یادت رفته من یادم مونده

 

از بابابزرگ مهربونم هم ممنونم که یادم انداخت!

وگرنه همین الان داشتم یه پست دیگه می نوشتم!

مخاطب تو هم هیچ فرد خاصی نیست !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 20:57 توسط پروانه کامرانی |


دیشب بعد ۷ ۸ ساعت درس خوندن دوباره فکرهای مزخرف اومد سراغم

لامپ و خاموش کردم که کپه مرگم و بزارم و بخوابم

جای همه خالی همچینی سرم خورد لبه تخت که بیهوش شدم

تا خود صبح که دوباره حس کردم خواب موندم

 

اصلا می دونی چیه؟!

حقه هر ادمیه که قدر این ذهن نازنینش و ندونه و با افکار مزخرف گند بزنه بهش

 

چیه؟

تا حالا این همه مودب حرف نزده بودم نه؟!

شکه شدی؟!

چیه ؟ دور از نزاکته که دختر این شکلی حرف بزنه؟!

گور بابای این حرفا ...

دلم میخواد یاغی شم

الان میرم موهامو هپلی می کنم ... تیریپ رپ می زنم ....

نامجو گوش می دم ....

لات میشم .... میشینم درس می خونم....

چی می گی؟!

عیب داره؟

 

به جهنم

+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 19:36 توسط پروانه کامرانی |


دلم می خواد همچینی سرما بخورم که گلوم بگیره و صدام دیگه در نیاد

دلم می خواد همچینی سرما بخورم که ادمها نیان طرفم از ترس اینکه اونا هم مبتلا بشن

دلم میخواد بچپم تو اتاق شلوغم که الان مانیتورم هم زمینه

.

حالا که سرما نمی خورم و صدام صافتر از همیشه از گلوی مبارک میاد بیرون

روزه میگیریم

روزه سکوت

فقط جواب می دم تازه اونم کوتاه

.

دوباره به دوره بیخوابی مراجعه می کنیم

خیلی کار احمقانه ای کردم که امروز نرفتم کوه ...

اخه من که از ۴ بیدار بودم !!

+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 17:44 توسط پروانه کامرانی |